تبلیغات


با پرستوهای سرخوش*

می‌نویسم که جاده را نشانه‌گذاری کنم: امروز، 24 فروردین، اولین پرستوهای سال 97 را از پشت پنجره، در آسمان ابری دیدم. بعد کبوتری ملق‌زنان رد شد؛ انگار بخواهد مانور شاد پرستوها را تقلید کند. و من هنوز زنده‌ام؛ به رغم طوفان یاس و تردیدی که دیشب از سر گذراندم. زنده‌ام و سر صبح از خودم می‌پرسیدم امروز چه گام‌هایی را پیش خواهم رفت؟ چه گام‌هایی را خواهم رقصید؟ همین چهره همچون سفر زندگی است که عاشقم می‌کند. صبح از یاد برده بودم که با برادرم بدخلقی کرده‌ام. کاش او هم از یاد برده باشد. 


صبحانه می‌خورم و فکر می‌کنم مطمئن‌تر آن است که اشتیاقم را تعقیب کنم. دیروز و پریروز و پیش‌پریروز اشتیاقم در کلاس درس عریان شد و یکی از چهره‌هایش را نشانم داد: کودک، درمانگر کودک شدن. تمام آخر هفته را توی نخ بچه‌ها بوده‌ام که چه طور می‌روند و می‌آیند و حرف می‌زنند. آن مراقبهٔ دیدن که پیش‌پیش می‌دانستم بی‌چیزی نیست و جایی، مرا به چیزی وصل خوهد کرد، اینجا به کار آمد. استاد فرموده قبل از هر کاری، بچه‌ها را خوب تماشا کنیم و دست بر قضا خوب دیدن را من از مدتی پیش مشق می‌کردم. وای که چقدر این زبان زندگی را دوست دارم: زبان تصادف‌های معنادار. 


ابرها رفته‌اند. پرستوها رفته‌اند. فقط کبوترهای تنبل مانده‌اند که از بامی به بامی می‌پرند. در کوچه، کودکی دست در دست پدرش عبور می‌کند. تا منتها الیه میدان دیدم تعقیبش می‌کنم. اشتیاقم را هم تا منتها الیه میدان دیدم تعقیب کرده‌ام، تا آنکه پس پیچی گم شد. حیرانم که پس آن پیچ چیست؟ بی‌صبرم که همه راه را پیش‌پیش بدانم. اشتیاقم مثل استادها و مرشدها، چهره نفوذناپذیر و قاطعی دارد. هیچ به ساز بی‌صبری من نمی‌رقصد. انگشت اشاره بلندش را می‌کوبد روی نقشه راه: «اینجا، این گام‌ها، این منزلگاه‌ها، این‌ها را پشت سر بگذار، بعد خواهی دانست.» من، تادیب‌شده اما هنوز بی‌قرار، سر به زیر می‌اندازم و می‌روم که دین امروزم را به جاده ادا کنم؛ چه رقص‌رقصان، چه لنگ‌لنگان. 



* این شعر، از آخرین باری که جای عنوان نوشته‌ای در وبلاگ گذاشتمش (دو سال پیش)، چند بیتی پیش‌تر آمده‌است و به گمانم یکی دو بیت کم دارد برای کامل شدن: 

رقص‌رقصان با پرستوهای سرخوش می‌رسی/ از زمستان‌های سرد آرزوکش می‌رسی

رقص‌رقصان می‌رسی از جاده‌های سوخته/ می‌وزی بر نقشه جغرافیای سوخته

زخم‌های نقشه جغرافیا را از بری/ قله‌ها را می‌شناسی، دره‌ها را از بری

قله‌ها را، دره‌ها را، می‌وزی تر می‌کنی/ دامن ده را پر از گیلاس نوبر می‌کنی

پشت پایت بادهای مهربان سر می‌رسند/ خواهرانت پای‌کوبان، کف‌زنان سرمی‌رسند




منبع این نوشته : منبع